عکس و داستان سکسی

گی من با بچه های عمه

Posted by kohaiz in March 7, 2013

من مانی هستم و این قصه مربوط به حدود 7 سال پیش منه. یعنی این قصه از 7 سال پیش شروع شده و هنوز هم ادامه داره. اون وقتها من فقط 13سالم بود و هم خیلی خوشگل بودم و هم خیلی چشم دنبال من بود. من سه تا پسر عمه دارم اسم بزرگه صادقه که از من 6 سال بزرگ تره. وسطیه سعیده که فقط سه سال از من بزرگ تره و آخری سامان که یک سال از من کوچیک تره. یه دختر عمه دارم به اسم مینا که اون هم سه سال از من کوچیک تره. اون وقتا دوتا پسر عمه بزرگ من هر دوتا شون چشمشون دنبال من بود و هر وقت فرصتی پیش می اومد به هر بهانه ای شده توی بازی یا خودشون رو به من می چسبوندن یا منو دستمالی می کردن. ولی این کار رو طوری انجام می دادن که اون یکی متوجه نشه. راستش اون وقتها من از این موضوع ناراحت می شدم و هر وقت می خواستیم بریم به شهر اون ها هزار تا بهانه می آوردم ولی هیچ وقت بهانه هام نمی گرفت و همیشه اون چند وقتی رو که اونجا بودم گوشه گیر می شدم. تا این که صادق رفت سربازی و اون هم افتاد تهران. هر وقت مرخصی آخر هفته می گرفت می اومد خونه ما و شب توی اطاق من می خوابید. من هم ازش می ترسیدم. چون می ترسیدم که ترتیب من رو بده. ولی اون وقتی می اومد خونه ما کاری به من نداشت و وقتی هم که می خوابیدیم با این که توی یه اطاق می خوابیدیم و کنار هم روی تخت من به من دست نمی زد. فقط بعضی وقتها منو بغل می کرد و یه ماچم می کرد. تقریبا سه ماه از سربازیش می گذشت و هفته ای یک بار اومده بود و من که دیده بودم کاری به من نداره دیگه اعتمادم بهش جلب شده بود و ازش نمی ترسیدم و بیشتر باهاش حرف می زدم. یک شب که داشتیم با هم حرف می زدیم دیدم سر حرف رو کشید به این که ازدواج چیز خوبیه و آدم باید ازدواج کنه و در نهایت به دوست دختر و از دوست دختر من پرسید. منم که دوست دختر نداشتم کم آوردم ولی اون همین طور حرف زد و از ارتباط دختر و پسر و خیلی چیزا که من خیلی خوشم اومده بود و یه کم هم راست کرده بودم. اون شب وقت خواب دستش رو انداخت دور گردنم من هم به روی خودم نیاوردم و برای این که کم نیارم منم دستم رو انداختم دور گردنش

ادامه دارد…..

No Responses

The comments are closed.